تبليغاتX
ای که از کوچه دلتنگی ما می گذری

آجرک الله یا بقیه الله
در ایام شهادت بی بی دوعالم حضرت زهرای مرضیه . درگذشت عالم والامقام - حضرت آیت الله فاضل لنکرامی را خدمت آقا امام زمان و مقام معظم رهبری تسلیت عرض می کنم .

بعضی از افراد بی نظیر جایگزین ندارند ........

یا حق......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8:40  توسط عماد | 
سلام

جاتون خالي مانور يا به قولي رزمايش.

فروردين بود كه دوستام گفتند دارند از طرف بسيج مي رند رزمايش. سه روز ، 24-25-26 فروردين 86

هميشه از تلويزيون ديده بودم . تير و تانك و بومب و تاق تاق و ...... . يكي مي گه برادر ، يكي ديگه مي گه امدادگر و اينجور لفظ هايي كه دلم مي خواست بشنوم و در شرايطش حتي اگه ساختگي هم باشه قرار بگيرم ....(خوب دلم مي خواست ديگه . كاري به سن و سال نداره )

تصميم گرفتم با دوستام همراه بشم ولي من نه عضو بسيج بودم و نه آموزش ديده بودم . عضو گردان هم نبودم .

در عرض 1 روز تمام جازني ها انجام شد و من بجاي آقاي .... رفتم مانور .

30/5 صبح محل اعزام بودم . سرشماري و توجيه تا ساعت 7 صبح . اعزام به منطقه عمومي علويجه . استقرار در چادر بنا به گردان-گروهان-دسته-هسته و ... . زيرسازي چادر. تحويل گرفتن پتو و نهار . كلاس و ....

خيلي جالب بود . خوابيدن توي بيابون . تنباكو ريختن براي تشريف نياوردن جناب عقرب و تجربياتي از اين دست . جالب تر از همه گلاب به روتون دستشويي رفتن ساعت 2 يا 3 شب بود . آفتابه به دست . توي ظلمات بايد 300-400 متر مي رفتيم و فقط رد تك لامپ توالت بود و 30 سرويس بهداشتي كه مارو راهنمايي مي كرد. پرده به عنوان در ، كه بايد هم پرده رو مي گرفتي كه باد نبره . هم آفتابه رو و هم شلوار فانسقه دار كه 4 سايز ازت گشاد بود .

شب اول بعد از دعاي كميل (مثل جبهه ها ) جنگولك بازي بچه ها شروع شد . پدري از اردوگاه درآوردند كه اون سرش ناپيدا. يهو يكي از مربيان گردان اومد . با صداي بپر بيرون بسيجي ، ريختيم توي بيابون . همه را به ستون كرد و از كنار جاده يه 800 متري مارو برد و بعد هم 100 متري رفتيم داخل بيابون. توي مسير از سكوت گفت . از صبر . از صلابت . از بسيجي هاي جبهه . با احترام مي گفت . سربه سرش مي ذاشتند بچه ها و اون فقط آروم حرف مي زد . تاكتيك رزم در شب رو داد مي زد و يهو نور چراغ قوه رو داخل گردان مي چرخوند .

بچه ها مي دونستند يعني چه . همه خيز مي رفتند زمين . بارون اومده بود . زمين گلي بود . ولي خيز مي رفتند . ياد شبهاي عمليات كه تلويزيون مي ذاشت افتاده بودم . كسي نمي گفت اتوي شلوارم خراب مي شه . يا ژل موهام خاكي كي شه .

رفتيم داخل بيابون . صلوات فرستاديم و نشستيم . و مربي گفت از شهادت و شهيد . مي گفت كه اينجا آدم رو مي سازه . بيابون رو مي گفت . داستان رشادت مي گفت . داستان صفا . داستان مصيبت . و اينكه بچه ها شيطنت مي كردند رو با جبهه مقايسه مي كرد . مي گفت طوري نيست ولي حد و اندازه هر چيزي رو بايد نگه داشت .

برگشتيم . ولي اينبار بچه ها آروم بودند . نه بخاطر اذيت شدن . آروم بودند چون به نگاه نويي رسيده بودند . من هم  رسيده بودم . به تفكري فراتر از هيجانات زودگذر دراماتيك فيلم ها . مسئول عمليات گردان با موتور تريل كناره ستون رو گشت مي زد و بيابون رو چك مي كرد تا كسي جا نمونه .

شب بارون اومد و زد به زندگي بچه ها . توي سرما توي آب خوابيدن و صبح زود توي بيابون با آب سرد وضو گرفتن چه با صفا بود . 

شب دوم هم گذشت .

حالي داد رزمايش كه نگو . روز سوم . جالب تر از همه مانور اصلي بود ..... امداد و نجات ...

شدم امدادگر . دوتا پاي يه مصدوم رو جوري با باند بهم بستم كه خودم هم نتونستم باز كنم .

خيلي چيزها رو نمي شه گفت . بايد ديد . بايد درك كرد .

سه روز رزمايش . سه روز بيابان . بدون توپ و  تانك . فارغ از همه چيز و فقط خدا .

جاتون خالي .......

 

اين گوشه اي از مشاهدات شخصي بنام عمادالدين يونسي بود . شخصي كه يك اردو او را متحول كرد .

 

يا حق ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:52  توسط عماد | 

درد در سینه فغان می کند و می سوزد **** مرهمی بر دل صد چاک ز بی یاری نیست

بر در میکده و دیر گذر کردم و باز *** بی رخ دوست دگر منزل و مآوایی نیست

 

چشمم به در سپید شد ٬یارم ز در نیامد *** بسیار صبح و شب شد ٬آن جان من نیامد

مژده رسید اکنون ٬بانگ جرس شنیدند *** آنانکه صوت حق را از راه دور شنیدند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:5  توسط عماد |