![]() |
![]() |
|
|
سلام
چند وقتی بود که در نمک مطلب می نوشتم ولی حال نوشتن درد و دل نداشتم . بعد از ماجرای بی سرانجام شخصی خودم دل و دماغ ندارم . توی فاز نیستم . حوصله نگاه کردن به خودم را ندارم ٬ یعنی فعلا دلم نمی خواد خودم را ببینم. محرم آمد و رفت و صفر میهمان ماست . حسین با کاروان و علمدارش آمد و زینب با کاروان بی علمدار رفت . سرها به نیزه شد و دلها آتش گرفت . روز گار بی مروتی است که انسان را دچار روزمرگی می کند . محرم امسال را اصلا نفهمیدم چه شد . امسال دلم زینبی بود . پر از غم فراق ... این ماه دلم بوی عشق و جنون شدیدتری گرفته . احساس می کنم خدا مرا می خواند . احساس می کنم سبک شده ام . راه می روم و نمی فهمم . کار می کنم و نمی فهمم . زندگی می کنم و نمی فهمم . امروز عطش وجودم را گرفته ٬٬ نمی خواهم ریاکارانه حرف بزنم ٬ ولی واقعا خدا مرا می خواند و من دوری می کنم . زنگار بر دلم نشسته و او را نمی بینم . کسی را که از مادر برای من مهربانتر است نمی بینم. **** سالها در پی معشوق به سر شور و نوا بود سالها در پی دیدار شب و روز یکی بود روزها از پی هم رفت و دگر یار به ره نیست خبر از صحت او هست ولی دل به رهم نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:20 توسط عماد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
پيشي عاشق نمک طلبه ی نسل سوم الحدید کلاشینکف دیجیتال مسعود دهنمکی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|