تبليغاتX
ای که از کوچه دلتنگی ما می گذری

چند روزی است که ما در طلب روی توایم

چند روزیست وصالت شده رویای شبم

چند روزی است که مسکین شده ام از خانی

چند روزی است که مستم ز سبوی نیلی

چند ماهی است که عشقت شده زهر جگرم

چند ماهی است که از هجر رخت در شررم

چند ماهی است که از عشق ٬ ندارم خوابی

چند ماهی است که بی روی تو در سوز و تبم

چند سالی است که دیگر نتوان ٬ صبر کنم

چند سالی است که در چشم ٬ یکی ٬ خار بد است

چند سالی است که در حنجره ٬ دارم خنجر

چند سالی است که بر گردن خود زنجیرم

از ازل در پی معشوق ٬ سراپا سوزم

ترسم آخر نرسم وعده و آخر سوزم

********

حدیث غیبت یار را به راز واگویید

به ظهر جمعه چرا با خبر نمی آید

به پیر دیر و قبیله ٬ بگو که مجنون گفت

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

********

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 6:37  توسط عماد | 
سلام

از اینکه چند مدتی است کلبه ام را سامانی ندادم و متروک گذاشتم به بزرگواری خود ببخشید ٬ که بخشش از بزرگان است .

 

چند سالی بود که جنون عشق ما را به مضراب خود می نواخت و هر از گاهی دشنه خود را بر قلب و جان فرو می نمود و بانگ می زد که رسوا شو در این زمانه سخیف ٬ که باید سوخت از فراق و رسوای زمانه شد و ما هم به رسم و سیاق اهل دل ( هرچند که بویی نبرده ایم از همه معنویات ) سر در گریبان برده و تقیه اختیار نمودیم و کار خود به فضل کریم و رب جلیل سپردیم که او مختار بر اختیار همه است .

و این حدیث سوختن ادامه داشت تا اندک سالی پیش که سفره دل به اهل دل سپردیم و کلام از حنجره بیرون انداختیم تا حرکت از ما باشد و مشیت بر هرچه قرار گرفت ما را همان سزد .

همشیره را رهسپار طلب نظر کردیم و ایشان در لفافه کلام حدیث را واگو نمود ٬ اما دریغ از جوابی ٬ چونان که از آتش دل شعله به افلاک رسید  و پیامی از یار نرسید .

ماهی پیش ٬ چونکه در شرف رهایی از انقیاد دانشگاه و پیوستن به قافله مشمولان به خدمت زیر پرچم همیشه در احتزاز بودیم ٬ حدیث خود را از دل فوران دادیم و اهل خانه را با هزاران بشارت و تنذیر به پیشگاه جانان فرستادیم تا مگر سخنی در باب عشق گفته شود و نظری از یار جویا شوند ٬ مگر نه اینکه اختیار به لیلی صفتان است .

خبر از راه رسید که یار با ما نیست و ما را در صحرای آتش و عطش همرهی نباشد ٬ باشد تا سر خود گیریم و از تفکر به در آییم .

فرستادیم فرستاده ای در کسوت همسر دوست خود تا بگوید حدیث ما را از زبان همسن و سال ٬ تا اگر در انتقال قول و بیان حدیث روایت راوی صحیح نبوده ٬ ما را به گناه ناکرده و سوءبرداشت محکوم ننمایند و در حق این اسیر به راه دل تجدید نظری بنمایند .

لیکن سفیر با تکفیر بازگشت و اینگونه نجوا نمود با همسر و همسر به ما که  ٬ نظر یار نباشد به رهت ٬ خود بگفتست که گوید سخنی با دل تو .

و ما در انتظار که زمان مصاحبت دست دهد و خود بی پیرایه بگوییم ٬ مانده های بر دل را تا حق مطلب را از سرچشمه ادا کنیم و خسران برای خود متصور نشویم .

روزی گذشت و یار نگفت آنچه باید می گفت تا اینکه ما از طریق صبر خارج شدیم و خود دست به سفیر سخن سپردیم و شماره حریم یار  بگرفتیم و آغاز سخن کردیم تا مگر فرجی شود در این گذار ناسازگار .

کوتاه سخن ٬ ما گزیده گفتیم و یار از اول کار مفصل صحبت ناسازگاری و انصراف از همسفری پیش گرفته و نه را زمزمه می کرد و دلیلی بر نساختن با ما نگفت و از اعلام حضور ما و خانواده در محضر ایشان و خانواده حذر می داد و پاره ای مطالب را عرضه داشت که ما را قناعت با آن ها نبود .

جای معارفه دارد ایشان را ٬ که حضرت دوست از خویشان نه چندان نزدیک است و از کلام ما نزدیک به ما .

ایشان مرحمت داشت در کلام ما را ٬ که به عنوان برادر ما را بیند و از خویش عشق نشاید و او را خوش نیاید ٬ مادر ایشان در این فکر نبوده و او نیز به تبعیت از طریق اولیاء حذر می کند پیوند با خویش . هرچند بگفتیم که ما غم اوست ٬ موجه نگفت با ما .

گفتیم که با مساعدت و مشاورت و اجازت پدر و مادر ٬ ملاقاتی دست دهد ٬ مگر که بی واسطه روایت کنیم از این دل مصیبت زده ٬ و ایشان قول مساعد به گذاردن قرار و اعلام زمان داد ٬ لیکن پس از پایان کلام و قطع ارتباط زبان ٬ مادر خود را به تماس با حقیر واداشت و ایشان را از طریق ملاطفت سخن خارج کرد تا در باب نصیحت ٬ واپاشی فامیل از طریق ادامه این روند را گوشتزد کرد و این در حالی بود که ما در راه سنت پیغمبری و از مسیر سنت ایرانی ٬ که تمام ذکور و نساء آدم  آنرا محترم می دانند و از این راه پیوند و وصال را می جویند که هم قانون تصدیق نموده و هم شرع محترم دانسته پیش رفته بودیم .

القصه ٬ چون داستان دل بدینجا رسید و کاشانه پا نگرفته را طوفان طلبید و جواب مقبول عقل دریافت نکردیم ٬ عنان دل ز کف رفت و سر به بیابان تفکر و پریشانی نهادیم و چند صباحی است که مختصر ثباتی ما را دست داد تا بگوییم داستان خود را که همیشه به داستان لیلی و مجنون می خندیدیم و افسانه می پنداشتیم ٬ لیکن نمی دانستیم که نزدیک است خیاط کوزه را تجربه نماید .

دعا کنید که فرجی افتد در کار ما و در راه بیاید دلی که از ما بریده .

الخیر فی ما وقع .....

یا حق .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:28  توسط عماد |